|
نگاه كردن به آلبوم عكس ها به آدم حس دوگانه اي از شادي و غم را مي دهد ،شادي يادآوري خاطرات خوب و گاهی غم یادآوری دردهای التیام ناپذیر ،اما از همه بدتر مشمول مرور زمان شدن «همه چیز» است و شايد بهتر باشد بگويم ماتم ثانيه هايي كه ديگر درميان ما نيستند و زير تلي از خاطرات گذشته مدفون اند:
:
تهران -اردیبهشت۵۹- ۸ماهگی


تهران ،۳ سالگی-(درکنار خواهر بزرگتر )دایی عباس (نماینده سابق بویین زهرا)برای تحصیل به آمریکا رفته بود و پدر این عکس جمعی را به درخواست او گرفت و برای او فرستاد تا غم غربت اش اندکي التیام پيدا كند.

در میان پدر و خواهر بزرگتر -(تاریخ دقیق این عکس را نمی دانم )

تهران-۱۳۶۲-هاني عمو به من مي گفت «آقاي نگران»!چون دايما اخم مي كردم و چهره ام در کل غمگین به نظر می رسید اما الان كه فكر مي كنم مي بينم اين حالت چهره من است و چندان ربطي به نگراني ندارد.هاني عمو سر اين عكس ،من و پسر عمويم را از بازي جدا كرد تا عكسي از ما بگيرد و اين نارضايتي در چهره ناشي از همين كار است و تنها به خاطر حالت همیشگی چهره ام نیست!هاني عمو يك سال پس از اين عكس توسط منافقين در خيابان سعد آباد تهران ترور شد و به شهادت رسيد.نمی دانم شاید او درست می گفت و من واقعا نگران بودم!

هانی عمو چند ماهی قبل از شهادت

با برادر کوچکترم مسعود(خانه ای از تشک و پشتی!) |